تبلیغات
بهار نو - مطالب ابر رباعی
بهار نو
عشق یعنی ظاهر باطن نما / باطنی آکنده از نور خدا
شستشوی دل و جان با منتخبی از مناجات نامه
ارسال در تاریخ چهارشنبه 3 شهریور 1389 توسط محمد امامی
محمد امامی: برخی نوشته ها گاهی در برخی زمان ها بهتر در ذهن و دل می نشیند ! شرایط زمانی گاهی چنان بر دل و جان تاثیر می گذارد كه دل، هر محتوایی را پذیرا نیست و آن را راضی نمی كند.
حال و هوای ماه مبارك رمضان نیز از این ایام و شرایط زمانی خاص است كه دل و جان را صفا می دهد و مهیای پذیرش انوار و الطاف الهی می كند. به شرط آن كه بنده قدر داند و بهره جوید.
در این حال و هوای رمضانی كه گویا با امكان سوختن گناهان و در غل و زنجیر بودن شیاطین، انسان حال و هوای دیگری در سر می یابد، یكی از چیزهایی كه به روح انسان جلا می دهد، مروری بر مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری است.
خدای توفیق دهد با شستشوی دل و جان از رذایل، خانه ی دلمان را مهیای حضور فضایل و حضور  در این میهمانی الهی كنیم.
حیفم آمد به همین مناسبت و در این ضیافت الله،  شما را به منتخبی از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری میهمان نكنم. پس بخوانید و لذت ببرید:
خواجه عبدالله انصاری: ای جوانان غافل و ای پیران جاهل دیوانه اید که نمی‌بینید و بر حال ما نمی‌نگرید که ما در خاک و خون خفته‌ایم و چهره در نقاب نهفته ایم، هر یک ما دو هفته ایم، که به هفته ای از یاد رفته ایم، ما نیز پیش از شما در بساط کامرانی بوده ایم و انبساط جهان فانی نموده ایم.
پستان دنیا مکیدیم و عاقبت شربت مرگ چشیدیم و از زندگانی دنیا وفا ندیدیم، تا خبر شدیم و خود را دیدیم ، جان بر باد فنا بردادیم و بر خاک عنا افتادیم، اینک رخساره به خاک آمیخته و دندان ما ریخته و زبان ما فرابسته و دهان ما در هم شکسته، تمام اعضا زخم خورده و مرغ روح ما پریده و سبزه از خاک ما دمیده ، ما در خاک تیره ، شما بر خاک خیره.
انٌ فی ذلک لعبره لاولی الالباب و ا لیه ا لمرجو ا لمآب

عیب است بزرگ بر کشیدن خود را/ و زجملهء خلق بر گزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت/ دیدن همه کس را و ندیدن خود را

یارب مکن از لطف پریشان ما را/ هر چند که هست جُرم و عصیان ما را
ذات تو غنی و ما همه محتاجیم/ محتاج به غیر خود مگردان مارا

یارب به مُحمد و علی و زهرا/ یارب به حسین و حسن و این آل عبا
کز لطف بر آر حاجتم در دوسرا/ بی منت خلق یا علی اعلی

یارب ز کرم دری برویم بگشا/ راهی که در او نجات باشد به نما
مستغنی ام از هر دو جهان کن بگرم/ جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

باز آ ، باز آ هر آنچه هستی باز آ / گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست/ صد بار اگر تو به شکستی باز آ

گر از پی شهوت و هوا خواهی رفت/ از من خبرت که بینوا خواهی رفت
بنگر چه کسی و از کجا آمده ای/ می دان كه چه می‌کنی کجا خواهی رفت

هر کس که همیشه بر مراد دل رفت/ از خانهء عمر خویش بی‌حاصل رفت
وانکس که برای نفس بر گشت زحق/ سر گشته و حیران شد و بر باطل رفت

در عشق تو خوشدلی زمن بیزار است/ روشاد نشین که بر مرادت کار است
تو کشتن من می‌طلبی این سهل است/ من وصل تو می‌جویم این دشوار است

یارب چه شود اگر مرا گیری دست/ کز بار گنه شد تن مسکینم پست
گر در علمم آنچه تو را شاید نیست/ اندر کرمت آنچه مرا باید هست

چشمی دارم همه پر از صورت دوست/ با دیده مرا خوشست تا دوست در اوست
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست/ یا دوست به جای دیده نادیده خود اوست

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست/ تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اچزای وجودم همگی دوست گرفت/ نامیست زمن بر من و باقی همه اوست

یارب بنما مرا رهی سوی نجات/ محتاج تو ام چه در حیات و چه در ممات
از جُرم و گناه من سراسر بگذر/ شرمنده مکن مرا به روز عرصات

ما را سر سودای کسی دیگر نیست/ در عشق تو پروای کسی دیگر نیست
جُز تو دگری جای نگیرد در دل/ دل جای تو شد جای کسی دیگر نیست

یار آمد و گفت خسته میدار دلت/ دایم به امید بسته میدار دلت
ما را بشکستگان نظرها باشد/ ما را خواهی شکسته میدار دلت

گر درد دهد به ما و گر راحت دوست/ از دوست هر آنچه آید نیکوست
ما را نبود نظر به نیکی و بدی/ مقصود رضا و خشنودی اوست

آزار و جفا و حیله ها خوی تو است/ عاشق کشتن رسم سر کوی تو است
هر روز جفا کنی و عذر آغازی/ عذر تو عذار عنبرین بوی تو است

ای در تو عیانها و نهانا همه هیچ/ پندار و یقینها و گمانها همه هیچ
از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد/ کانجا که تویی بود نشانها هه هیچ

صد سال در آتشم اگر مهل بود/ ان آتش سوزنده مرا سهل بود
با مردم نا اهل مبادا صحبت/ کز مرگ بتر صحبت نا اهل بود

شب خیز که عاشقان شب راز کنند/ گرد در بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب در بندند/ الا در دوست را که شب باز کنند

از ذات تو بر کل ممالک شده فرد/ سر بر خط فرمان تو دارد زن و مرد
گر جملهء کاینات کافر گردند/ بر دامن کبریات ننشیند گرد

در باغ روم کوی تو ام یاد آید/ بر گل نگرم روی تو ام یاد آید
در سایه سرو اگر دمی بنشینم/ سرو قد دلجوی تو ام یا دآید

یک قوم در اختیار خود بی خبرند/ یک قوم در اختیار حق بی خطرند
بگذشته ز راه هر دو قومی دگرند / کز خود نه به خویشتن همی در گذرند

هر درد که زین دلم قدم بر گیرد/ دردی دگرش بجای در بر گیرد
زان با هر درد صحبت از سر گیرد/ کآتش چو به سوخته رسد در گیرد

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد/ احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی/ یک شکر تو را هزار نتوانم کرد

دانی که ترا عشق چه می فرماید/ گر نفس و هوا را بکشی می‌شاید
در بند هوای نفس اماره مباش/ تا بر تو در صفای دین بگشاید

آنکس که به بندگی قرارش باشد/ با نیک و بد خلق چه کارش باشد
گر بنده ای اختیار در بانی کن/ آن خواجه بود که اختیارش باشد

یارب به دلم غیر خودت جا مگذار/ در دیدهء من گرد تمنا مگذار
گفتم گفتم زمن نمی آید هیچ/ رحمی رحمی مرا به من وا مگذار

در بادیهء وصال آن شُره نگار/ جانبازانند عاشقان رخ یار
مانندهء منصور اناالحق گویان/ در هر کنجی هزار سر بر سردار

یارب به دو نور دیده پیغمبر/ یعنی به دو شمع دودمان حیدر
برحال من از عین عناین بنگر/ دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر

ای فضل تو دستگیر من دستم گیر/ سیر آمده ام زخویشتن دستم گیر
تا چند کنم توبه و تا کی شکنم/ ای توبه ده و توبه شکن دستم گیر

در بارگه جلالت ای عذر پذیر/ دریاب که من آمده ام زار و حقیر
ای از تو همه رحمت و از من نقصیر/ من هیچ نیم همه تویی دستم گیر

ای زاهد خود بین که نه ای محرم راز/ چندین به نماز و روزه خویش مناز
کارت زنیاز می گشاید نه نماز/ بازیچه بود نماز بی صدق و نیاز

بازی بودم پریده از عالم راز/ باشد که بری ز شیب صیدی بفراز
اینجا چو کسی نیافتم محرم راز/ زآن در که در آمد برون رفتم باز

ای جمله‌ی بیکسان عالم را کس/ یک جو کرمت تمام عالم را بس
من بیکسم و کسی ندارم جز تو/ یارب به فریاد من بی کس رس

اندر صف دوستان ما باش و مترس/ خاک در آستان ما باش و مترس
گر جمله جهان قصد به جان تو کنند/ فارغ دل شو و زآن ما باش و مترس


ای واقف اسرار ضمیر همه کس/ در حالت عجز دستگیر همه کس
یارب تو مرا توبه ده و عذر پذیر/ ای توبه ده و عذر پذیر همه کس

دارم گنهان ز قطرهء بارا ن بیش/ از شرم گنه فکنده ام سر در پیش
آواز آمد که غم مخور ای بنده/ تو در خور خود کنی و ما در خور خویش

یارب به کریمی کریمانم بخش/ بر آب دودهء یتیمانم بخش
صد بار به لطف و کرمت بخشیدی/ این بار به سلطان خراسانم بخش

هر دل که طواف کرد گرد در عشق/ هم خسته شود در آخر از خنجر عشق
اینک نکته نوشته ایم بر دفتر عشق/ سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق

گر فضل کنی ندارم از عالم باک/ ور عدل کنی شوم به یک بار هلاک
روزی صدبار گویم ای خالق پاک/ مشتی خاک چه آید از مشتی خاک




طبقه بندی: فرهنگی، شعر و ادب و طنز،
برچسب ها: مناجات نامه، خواجه عبدالله انصاری، شعر، الهی، رباعی،