تبلیغات
بهار نو - گلستان سعدی - باب اول، سیرت پادشاهان (3)
بهار نو
عشق یعنی ظاهر باطن نما / باطنی آکنده از نور خدا
گلستان سعدی - باب اول، سیرت پادشاهان (3)
ارسال در تاریخ سه شنبه 31 فروردین 1389 توسط محمد امامی
گلستان سعدی - باب اول ، در باب سیرت پادشاهان

تصحیح شادروان محمد علی فروغی

حكایت های یازدهم تا بیستم
 حکایت بیست و یكم
 مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت، اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.

ناسزایى را كه بینى بخت یار
عاقلان تسلیم كردند اختیار
 
چون ندارى ناخن درنده تیز
با ددان آن به كه كم گیرى ستیز
 
هر كه با پولاد بازو پنجه كرد
 ساعد مسكین خود را رنجه كرد
 
باش تا دستش ببندد روزگار
 پس به كام دوستان مغزش برآر
 * * * *
حکایت بیست و دوم
 یکی از ملوک مرضی هایل گرفت که اعادت ذکر آن ناکردنی اولی. طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوایی نیست مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن؛ دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد؛ پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد، ملک پرسیدش: که در این حالت چه جای خندیدن است. گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند، بجز خدای عزوجل پناهی نمی‌بینم.

پیش كه برآورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
 
سلطان را دل ازین سخن بهم برآمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی‌تر است از خون بی‌گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی‌اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

همچنان در فكر آن بیتم كه گفت
پیل بانى بر لب دریاى نیل
 
زیر پایت گر بدانى حال مور
 هممچو حال توست زیر پاى پیل
* * * *
حکایت بیست وسوم
 یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود؛ کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:

هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

اما به موجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم، نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر بکشم، آنگه قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا بحق کشته باشی. ملک را خنده گرفت. وزیر را گفت: چه مصلحت می‌بینی؟ گفت: ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند:

چو كردى با كلوخ انداز پیكار
سر خود را به نادانى شكستى
 
چو تیر انداختى بر روى دشمن
چنین دان كاندر آماجش نشستى
* * * *
 حکایت بیست و چهارم
 ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم النفس، نیک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در غیبت نکویی گفتی. اتفاقا ازو حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد. مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن در مدت توکیل او، رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معافیت روا نداشتندی.

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را
در قفا عیب كند در نظرش تحسین كن
 
سخن آخر به دهان مى‌گذرد موذى را
سخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین كن
 
آن چه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و به بقیتی در زندان بماند. آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی‌عزتی کردند، اگر رای عزیز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند، در رعایت خاطرش هر چه تمامتر سعی کرده شود و اعیان این مملکت به دیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر. خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت دید برقفای ورق نبشت و روان کرد. یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد. ملک بهم برآمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفت و رسالت بخواندند نبشته بود که حسن ظن بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نیست بتحکم آنکه پرورده نعمت این خاندان است و به اندک مایه تغیر با ولی نعمت بی وفایی نتوان کرد چنانکه گفته‌اند:

آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى
عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى
 
ملک را سیرت حق شناسی ازو پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم تو را بی‌جرم و خطا آزردن. گفت: ای خداوند بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند. تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اولیتر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت و حکما گفته‌اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج
كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
 
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
كین دل هردو در تصرف اوست
 
گرچه تیر از كمان همى گذرد
از كماندار بیند اهل خرد
* * * *
حکایت بیست و پنجم
 یکی از ملوک عرب شنیدم که متعلقان را همی‌گفت: مرسوم فلان را چندانکه هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است و مترصد فرمان و دیگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول‌اند و در ادای خدمت متهاون. صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش برآمد. پرسیدندش چه دیدی گفت: مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همین مثال دارد.

دو بامداد گر آید كسى به خدمت شاه
سیم هر آینه در وى كند بلطف نگاه
 
مهترى در قبول فرمان است
ترك فرمان دلیل حرمان است
 
هر كه سیماى راستان دارد
 سر خدمت بر آستان دارد
 * * * *
حکایت بیست و ششم
 ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف و توانگران را دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:

مارى تو كه كرا ببینى بزنى
یا بوم كه هر كجا نشینى بكنى
 
زورت ار پیش مى رود با ما
با خداوند غیب دان نرود
 
زورمندى مكن بر اهل زمین
تا دعایى بر آسمان نرود

 حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او درهم کشید و بر او التفات نکرد، تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد وسایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقا همان شخص بر او گذشت و دیدش که با یاران همی گفت: ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت: از دل درویشان.

حذر كن ز درد درونهاى ریش
كه ریش درون عاقبت سر كند
 
بهم بر مكن تا توانى دلى
كه آهى جهانى به هم بر كند

 بر تاج کیخسرو نبشته بود :

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز
كه خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
 
چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما
به دستهاى دگر همچنین بخواهد رفت
* * * *
 حکایت بیست وهفتم
یکی در صنعت كشتى گرفتن سرآمده بود  سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز بنوعی از آن کشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت. سیصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تاخیر کردی. فی‌الجمله پسر در قوت و صنعت سرآمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا بحدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود: استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگیست و حق تربیت وگرنه به قوت ازو کمتر نیستم وبه صنعت با او برابرم. ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کننند. مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران روی زمین حاضر شدند. پسر چون پیل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای برکندی. استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است. بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او درآویخت؛ پسر دفع ان ندانست بهم برآمد استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فروکوفت. غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و بسر نبردی. گفت: ای پادشاه روی زمین، به زور آوردی بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه‌ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت، امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد. گفت: از بهر چنین روزی که زیرکان گفته‌اند: دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند تواند. نشنیده‌ای که چه گفت آنکه از پرورده خویش جفا دید.

یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر كس در این زمانه نكرد
 
كس نیاموخت علم تیر از من
كه مرا عاقبت نشانه نكرد
* * * *
 حکایت بیست و هشتم
 درویشی مجرد بگوشه‌ای نشسته بود. پادشاهى برو بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد.سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه‌پوشان امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند.
وزیر نزدیكش آمد و گفت: اى جوانمرد! سلطان روى زمین بر تو گذر كرد چرا خدمتی نكردى و شرط ادب بجای نیاوردى؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار‍ كه توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان ملوک از بهر پاس رعیت‌اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش به فر دولت او است
 
گوسپند از براى چوپان نیست
بلكه چوپان براى خدمت او است
 
یكى امروز كامران بینى
دیگرى را دل از مجاهده ریش
 
روزكى چند باش تا بخورد
 خاك، مغز سر خیال اندیش
 
فرق شاهى و بندگى برخاست
 چون قضاى نبشته آمد پیش
 
گر كسى خاك مرده باز كند
 ننماید توانگر و درویش
 
ملک را، گفت درویش استوار آمد. گفت: از من تمنا بکن؟. گفت: آن همی‌خواهم دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؟. گفت:

دریاب كنون كه نعمتت هست به دست
كین دولت و ملك مى رود دست به دست
* * * *
حکایت بیست و نهم
 یکی از وزرا، پیش ذالنون مصری رفت و همت خواست، که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگریست و گفت: اگر من خدای را عزوجل چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدیقان بودمی.

گرنه امید و بیم راحت و رنج
پاى درویش بر فلك بودى
 
ور وزیر از خدا بترسیدى
همچنان كز ملك ، ملك بودى
* * * *
 حکایت سی ام
 پادشاهی به کشتن بی‌گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس بسر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند.

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخى و خوشى و زشت و زیبا بگذشت
 
پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
 
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست.
* * * *
حکایت سی و یكم
وزرای انوشیروان درمهمی از مصالح مملکت، اندیشه همی کردند و هریکی از ایشان دگرگونه رای همی زدند، و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد. وزیران درنهانش گفتند: رای ملک را چه مزیت دیدی بر فکر چندین حکیم؟ گفت: بموجب آنکه انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا؛ پس موافقت رای ملک اولیتر است تا اگر خلاف صواب آید بعلت متابعت از معاتبعت ایمن باشم.

خلاف راى سلطان راى جستن
به خون خویش باشد دست شستن
 
اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن آنك ماه و پروین
 * * * *
 حکایت سی و دوم
 شیادی گیسوان بافت یعنی علوی است و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی‌آیم و قصیده‌ای پیش ملک برد که من گفته‌ام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندیمان حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت: من او را عیداضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست. دیگری گفتا: پدرش نصرانی بود در ملطیه. پس او شریف چگونه صورت بندد؟ و شعرش را به دیوان انوری دریافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت. گفت: ای خداوند روی زمین یک سخنت دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم. گفت: بگو تا آن چیست؟ گفت :

غریبى گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آبست و یك چمچه دوغ
 
اگر راست مى‌خواهى از من شنو
جهان دیده بسیار گوید دروغ
 
ملک را خنده گرفت و گفت: ازین راست‌تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مامول اوست مهیا دارند و بخوشی برود.
* * * *
حکایت سی و سوم
 یکی از وزرا به زیر دستان رحم کردی و صلاح ایشان را بخیر توسط نمودی. ا تفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سیرت خوبش به افواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت. صاحبدلی برین اطلاع یافت و گفت:

تا دل دوستان به دست آرى
بوستان پدر فروخته به
 
پختن دیگ نیكخواهان را
هر چه رخت سراست سوخته به
 
با بداندیش هم نكویى كن
دهن سگ به لقمه دوخته به
* * * *
حکایت سی و چهارم
یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ‌زاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت: جزای چنین کس چه باشد. یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آن است که عفو کنی و اگر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده، نه چندانکه انتقام از حد درگذرد آنگاه ظلم از طرف ما و دعوی از قبل خصم.

نه مرد است آن به نزدیك خردمند
كه با پیل دمان پیكار جوید
 
بلى مرد آنكس است از روى تحقیق
كه چون خشم آیدش باطل نگوید
* * * *
 حکایت سی و پنجم
 با طایفه بزرگان به كشتى در نشسته بودم؛ زورقی در پی ما غرق شد، دو برادر به گردابی در افتادند. یكى از بزرگان گفت ملاح را، که بگیراین هردوان را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم. ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل. ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده و زدست آن دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی گفتم صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من اساة فعلیها.

تا توانى درون كس مخراش
كاندر این راه خارها باشد
 
كار درویش مستمند برآر
 كه تو را نیز كارها باشد
 * * * *
حکایت سی و ششم
 دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند: نان خود خوردن و نشستن به، که کمر شمشیر زرین بخدمت بستن.

به دست آهك تفته كردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر
 
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
 
اى شكم خیره به نانى بساز
تا نكنى پشت به خدمت دو تا
* * * *
حکایت سی و هفتم
 کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد. گفت: شنیدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل برداشت. گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نیست
كه زندگانى ما نیز جاودانى نیست
* * * *
 حکایت سی و هشتم
 گروهى حكما به حضرت کسری در بمصلحتی سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش. گفتندش: چرا با ما، دراین بحث سخن نگویی؟ گفت: وزیران بر مثال اطبا‌اند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را پس چو بینم که رای شما برصوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد.

چو كارى بى‌فضول من بر آید
مرا در وى سخن گفتن نشاید
 
و گر بینم كه نابینا و چاه است
 اگر خاموش بنشینم گناه است
 * * * *
 حکایت سی و نهم
  هارون الرشید را چون ملک دیار مصر، مسلم شد گفت بخلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوى خدایى كرد نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترین بندگان. سیاهی داشت نام او خصیب در غایت جهل ملک مصر بوی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا بجایی بود که طایفه‌ای حراث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی‌وقت آمد و تلف شد گفت پشم بایستی کاشتن.

اگر دانش به روزى در فزودى
 ز نادان تنگ روزى‌تر نبودى
 
به نادانان چنان روزى رساند
كه دانا اندر آن عاجز بماند
 
بخت و دولت به كاردانى نیست
جز بتایید آسمانى نیست
 
اوفتاده است در جهان بسیار
 بى تمیز ارجمند و عاقل خوار
 
كیمیاگر به غصه مرده و رنج
 ابله اندر خرابه یافته گنج
* * * *
حکایت چهلم
 یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالت مستى با وی جمع آید؛ کنیزک ممانعت کرد. ملک در خشم رفت و مرو را بسیاهی که لب زیرینش از پره بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فروهشته هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین‌القطر از بغلش بگندیدی.

تو گویى تا قیامت زشترویى
 بر او ختم است و بر یوسف نكویى
 
چنانكه ظریفان گفته‌اند:

شخصى نه چنان كریه منظر
كز زشتى او خبر توان داد
 
آنكه بغلى نعوذ باالله
مردار به آفتاب مرداد
 
آورده‌اند که سیه را در آن مدت، نفس طالب بود و شهوت غالب. مهرش بجنبید و مهرش برداشت. بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت بگفتند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق بقعر خندق در اندازند یکی از وزرای نیک‌محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت سیاه بیچاره را درین خطایی نیست سایر بندگان و خدمتگاران بنوازش خداوندی متعودند گفت اگر در مفاوضه او شبی تاخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیده‌ای:

تشته سوخته در چشمه روشن چو رسید
تو مپندار كه از پیل دمان اندیشد
 
ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان
عقل باور نكند كز رمضان اندیشد
 
ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه ترا بخشیدم کنیزک را چه کنم؟ گفت: کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید

هرگز آن را به دوستى مپسند
كه رود جاى ناپسندیده
 
تشنه را دل نخواهد آب زلال
نیم خورده دهان گندیده
* * * *
 حکایت چهل و یكم
 اسکندر رومی را پرسیدند: دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش ازین بوده است و ایشان را چنین فتحی میسر نشده؟ گفتا: بعون خدای عزوجل هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز بنکویی نبردم.

بزرگش نخوانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتى برد


طبقه بندی: شعر و ادب و طنز،
برچسب ها: سعدی، گلستان، سیرت پادشاهان،